پژواک تردیدها
بهمن 1390
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
موضوع بندی

درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1390/11/07
تو چه می دونی اون کجاست؟محله ی من سالهاست گم شده

در صحنه ای از فیلم کلاغ ساخته ی بهرام بیضایی،مادر که از خاطرات گذشته می گوید آسیه را با خود به زمانی از دست رفته می برد و به جاها(تهران قدیم) و به دیدار مردمی که دیگر وجود ندارند.بیضایی در این سکانس تهران قدیم را به تصویر می کشد.بیضایی در مورد موسیقی این سکانس (ساخته ی شیدا قرچه داغی ) و تهران آن روزها این طور می گوید :

....این نوع موسیقی ظاهرن در باغ ملی نواخته می شد،در کافه شهرداری هم و در لقانطه هم که روی استخرش لوتکا داشت.حتا این اواخر در کافه نادری هم بود.تهران شباهت خودش را با پاریس یا وین اوایل قرن داشت تمرین می کرد و قبل از آن که این تمرین تبدیل شود به یک زندگی واقعی،تهران جدید بلعیدش و از بین بردش....

یکی از زیباترین و بهترین بناهای تهران یعنی ساختمان پست و تلگراف قبلی در توپخانه شاید بیش از 15 سال عمر نکرد.در سال بیست یعنی همزمان با اشغال افتتاح شد  و تا سال سی و چهار پنج که من سال یازده دارالفنون بودم بود،اما سال دوازده که رفتم نبود.در یک تعطیل تابستان از صفحه ی خاک برش داشتند،این یعنی سال سی و پنج و جمعن یعنی فقط 15 سال زندگی برای بنایی به آن زیبایی که من تصاویرش را چند بار در شاید وقتی دیگر نشان دادم....

این نشان می دهد که یک تغییر درونی ناگهانی در این کشور رخ داده .روبروی آن ساختمان و ساعت شهرداری هم در یک چشم به هم زدن ویران شد.معلوم نیست چرا،به چه مناسبت و جای آن چه ساختند ؟....به نظر می رسد یک سلیقه ی دیگر یا یک بی سلیقه گی دیگر حاکم می شود و می خواهد همراه با نوگرائی غربی شکل عوض کند و مثل همه کارهای بی ریشه ی بی دنباله وا می ماند.این مشکل فقط در سطوح بالای تصمیم گیری نیست ،در همه ی ملتی هویت باخته است.ناگهان کل هم وطنان شهر و ده درهای چوبی شان را می کنند و در آهنی می گذراند......همقدم شدن با مردم پیشرفته ما را پیشرفته نمی کند.پیشرفت آنها از ذهن به عمل در می آید .پیشرفتی که اول در ذهن رخ نداده باشد،بی ریشه است و دلایل خود را نمی داند و در نتیجه تحول و ادامه ندارد یعنی اصلن زندگی ندارد.این بیشتر ویرانگری است تا سازندگی.وقتی فکر پشت عمل نیست اتلاف است تا اختراع و خلاقیت.پوک است...


1390/10/28
در ستایش خودافشاگری

این صحنه ای است از فیلم"پاریس تگزاس"ویم وندرس...گفته اند که این فیلم تفسیر شکست رویای آمریکایی وندرس بوده است.برخی دیگر نیز آن را روایت شکست محتوم عشق دیوانه وار خوانده اند،از سویه های فمینیستی فیلم هم سخن رفته است.اما این صحنه به خصوص را می خواهم روایتی به منظور ستایش گفتگو و خودافشاگری تاویل کنم... خودافشاگری ای برآمده از کشف و شهود آن سفر ادیسه وار بی کلام تراویس...مرد برای این که جرات ورزانه خود را روایت(اعتراف) کند نیاز دارد زن را نبیند(آیا این یادآور روش روانکاوی فروید و مبل معروفش به گونه که مراجع کننده او را نمی دید،نیست؟) و با این خود افشا سازی خویشتن واقعی و نقد گذشته ی خود را به نمایش می گذارد...با این شیوه برون ریزی است که از مرز عشق رمانتیک ناخودآگاه می گذرد و عاطفه اش را به سطح خودآگاه می رساند.با این آگاهی است که می تواند زن و بچه اش را که زمانی مسبب جدایی شان بوده بهم برساند و خود از دور نظاره گر این وصل باشد...خشونت مردسالارنه ای که مسبب تبدیل زن به کالای جنسی شده بود به مدد این خودافشاسازی جایش را به تلاش برای بازسازی هویت مادرانه ی زن می دهد.مادریتی که در حلقه شدن پای پسر به دور بدن جین باز تولید می شود...


1390/09/18
واژه های پیشنهادی فرهنگستان زبان برای اصطلاحات سینمایی (سال 1351


«همسنه» برای «دیزالو»

«فراسند» برای «فیداین»

«ناسند» برای «فیداوت»

«توژ» برای «فیلم»

«ریسه» توژ برای «فیلم استریپ»

«پربند» برای «فریم»

«زکاله» برای «گرافیت»

«نمودک» برای «ماکت »

«ریزتوژ» برای «میکروفیلم»

«بالافرنداز» برای «اورهد»

«برنما» برای «پوستر»

«توژال» برای «اسلاید»

«کندنمایی» برای «اسلوموشن »

«دوردیس» برای «تلویزیون»

«غیژ» برای «زوم»

«غیژاندن» برای «زوم کردن»

اغلب شان خیلی غریب و نامانوس اند ولی شاید بعضی هایشان را می شد با به کاربردن در متون و مقاله ها و کتاب ها جا انداخت و رواج داد.


1390/07/21
سینماتک و خیال

غیر از متن های هنری ای که الزامن وابسته به جغرافیای خوانششان هستند(به عنوان مثال آثار معماری) چگونگی دریافت ،خوانش و گفتگو با متن می تواند فرآیندی وابسته به مکان و زمان خوانش باشد.این که من-مثلن- موسیقیِ خاصی را در کدام جغرافیا و در چه زمان و در چه حال و هوای احساسی بشنوم ،طبیعتن در دریافت و نحوه تاویلم از آن موسیقی بسیار موثر است.این که اینجایم یا آنجا،خوبم یا بد،تنهایم یا در جمع و...نگاه و زاویه ی مرا نسبت به متن مورد گفتگو تغییر می دهند.

از سینما تک پاریس و از دیدن فیلم مستند "آخرین والس" اسکورسیزی برگشته ام.فکر می کنم که اگر این فیلم را در خانه ی خودم در تهران یا در سینمایی در کشورم یا حتا در سینمای دیگری در همین شهر می دیدم،آیا نحوه تاویل و گفتگویم یکسان بود؟آشکارا شخصیت سینماتک حضوری سنگین و فرامتنی در سرتاسر حضورم(چه در زمان دیدن فیلم و چه قبل و بعدش)در آنجا داشت.فیلم به جریان آخرین کنسرت گروه باند می پردازد.اما در جلوی چشم من انگار چیزهایی فراتر از یک فیلم از فیلمساز آمریکایی در جریان است.از خود وضعیت سالن و تماشاچی ها تا اهمیت سینماتک به عنوان بزرگترین و مهمترین فیلمخانه دنیا تا تروفو و گدار و موج نو و ماجراهای می 68 و بازن...به واقع آن چه در جلوی چشم من نقش می بیند نه حاصل کار اسکورسیزی که حاصل تمام دانسته ها و خیال ورزی هایم درباره سینماتک است.

حضور ؛انگار باطل کننده ی خیال است.حالا سینماتک برایم تجسمی فیزیکی دارد .با آن معماری پسامدرنانه اش(که انصافن به دلم ننشست)،با آن دختر زیباروی مسئول اطلاعات که مشفقانه تلاش کرد متقاعدم کند که فیلم دسیکا را نبینم(که موفق هم شد)،با آن کتابفروشی اش که دو کتاب درباره ی سینمای ایران داشت،با آن موزه اش ...در ذهنم عینیتی تمام و کمال یافته و شاید با این عینیت دیگر به راحتی نتوان به ساحت خیال و خیال ورزی وارد شد.دیگر نمی توان این گونه تصورش کرد یا آن گونه.این طور خواستش یا آن طور..دقیقن همانی ست که دیده ای و تجربه کرده ای.بدون هیچ کاستنی یا افزودنی...

با همه حال چه دوزخ مطلقی می شد این دنیا بدون خیال...و شاید سینما و فیلم،بازآفرینی همان خیال از دست رفته است برای بشر دوزخ زده ای که نمی خواهد در دوزخ زندگی کند...  

 


1390/01/09
شهادت نامه

6 ژوئن 1980

شب تلویزیون وصیت نامه ی ارفه ی ژان کوکتو را نشان داد .بزرگان ، کجا رفته اید؟کجایند روسلینی،کوکتو،رنوار ،ویگو؟شعر سینما از دست رفته است؟فقط پول مطرح است،پول ،پول و ترس...همه می ترسند.فلینی می ترسد.آنتونیونی می ترسد،..فقط یک نفر از هیچ چیز نمی ترسد:برسون.

 خاطرات آندری تارکوفسکی

توضیح:

1-خاطرات تارکوفسکی با نام شهادت نامه به روسی و آلمانی منتشر شد ، ترجمه انگلیسی با عنوان زمان درون زمان بود و برگردان فرانسوی هم اسم دفتر خاطره ها را به خود گرفت .ترجمه ی آن به فارسی و توسط بابک احمدی انجام شد که در شماره 121 ماهنامه ی فیلم با عنوان "امید بازیافته" چاپ شدبعدها این نام به کتابی داده شد که بابک احمدی،مفصلن درباره تارکوفسکی نوشت.نقل قول ها از آن کتاب است.

2-قبلن درباره ژان ویگو اینجا نوشته ام



1389/09/29
تعزیه و موسیقی

بیضایی در کتاب نمایش در ایران در خصوص موسیقی در تعزیه از کتاب شرح زندگانی من(عبدالله مستوفی) چنین نقل می کند که : «...اگر بازی مخالف خوان ها از نظر سبک و سنن قوت و هیجان بیشتری داشت، در برابر کار موالف خوان ها از جنبه ی موسیقی اش دارای اهمیت بیشتری بود...هر موالف خوان در تعزیه آوازها و مایه های موسیقی مخصوص به خود را باید حفظ می کرد:امام خوان ها آوازهای خود را بیشتر در مایه های متین  مثل پنجگاه،رهاوی و نوا می خواندند،حضرت عباس چهارگاه می خواند ،حر عراق می خواند،شبیه عبدالله بن حسن که در دامن حضرت شاه شهیدان به درجه ی شهادت رسید و دست قطع شده ی خود را به دست دیگر گرفته ،گوشه ای از راک را می خواند که به همین جهت آن گوشه به راک عبدالله معروف است.زینب گبری می خواند.اگر ضمن تعزیه اذانی باید بگویند حکمن به آواز کردی بوده.در سوال و جواب ها رعایت تناسب آوازها با یکدیگر شده مثلن اگر امام با عباس سوال و جوابی داشت ،امام شور می خواند عباس هم باید جواب خود را در زمینه ی شور بدهد.فقط مخالف خوان ها اعم از سرلشگران و افراد و امرا و اتباع با صدای بلند و بدون تحریر ، شعرهای خود را با آهنگ اشتلم و پرخاش ادا می کردند.در جواب و سوال با مظلومین هم همین رویه را داشتند و با وجود این اشعار مخالف خوان و مظلوم خوان در سوال و جواب باید از حیث بحر و قافیه جور باشد.ولی تمام قافیه و بحر اشعار یک تعزیه غیر از مورد سوال و جواب یکی نبود.»


1389/08/24
نوشتن در تاریکی بهتر است یا  اصلن ننوشتن؟

نگاهی به نمایش "نوشتن در تاریکی"کاری از محمد یعقوبی

1-آیا هنوز به اندازه ی کافی از وقایع پر فراز و نشیب سال گذشته دور شده ایم که بتوان بی غرض و مرض به آن نگاهی تحلیلی و نقادانه انداخت؟آیا اساسن برای نگاهی عمیق و هنری به وقایع عظیم اجتماعی(سوای دیدگاه و طرفداری هایمان)نیاز به زمان و افتادن آب ها از آسیاب هست؟ آن چیز که در ظاهر امر پیداست این است که سیاسیون ، هنوز در گیر و دار برد و باخت و در قدرت بودن و نبودن  و در حال متهم کردن و انگ زدن و کلی گویی اند. بخش دیگری از جامعه هم طبق عادت مالوف مشغول حماسه سازی و عشق بازی با آن حماسه ی ساخته شده اند(و در این خصوص فرقی هم نمی کند که در کدام طرف قضیه و متعلق به چه گروهی از جامعه باشند،متناسب به تعلق خاطر و افکارشان؛ حماسه می سازند ،شهید می پرورانند و در باد این حماسه و قهرمانی خودساخته می خوابند) .اما گویا بخشی از جامعه ی هنری ایران توانسته از تاب و تب و هیجانات فارغ شود و این قسمت [مهم]از تاریخ مملکت مان را خوانشی دوباره بکند. نمایش "نوشتن در تاریکی"رگه هایی از این ادعا را می تواند اثبات کند...

به واسطه همین فاصله گرفتن است که بعضی نگاه یعقوبی را  برنمی تابند.آنهایی که از حماسه حرف می زنند و قهرمانی،آنهایی که قطبی شده و ایستا به پدیده ها نگاه می کنند ،تصویری که یعقوبی واتاب می دهد را خوش ندارند.در جایی از مکالمات نمایش ،وقتی بحث به موسیقی نامجو برسد (بدون این که اسم از نامجو برده شود) نیما یکی از ویژگی های موسیقی کار نامجو را زمینی کردن و تقدس زدایی از شعرهای حافظ و مولوی می داند .شاید با کمی تعدیل بتوان نگاه یعقوبی به ماجراهای سال 88 را نیز همین گونه تعبیر کرد.نگاهی زمینی،ملموس و تقدس زدایانه...نمایش با بحث به ظاهر جزیی یک گروه روزنامه نگار که برای تفریح به شمال رفته اند ؛آغاز می شود.تمامی ماجرا این است :فردا صبح برای رفتن از جایی که هستند(گویا ساحل دریا) به لنگرود ، چه ساعتی از خواب بلند شوند.

این ماجرای به ظاهر  ساده در ادامه و با توافق نرسیدن تک تک اعضای گروه پیچیده و پیچیده تر می شود.و به بحثی در خصوص دموکراسی ،اکثریت ،اقلیت ،حق ...و می رسد .یعقوبی عامدانه این گفتگو و کنش های گاه کلافه کننده را کش می دهد.بعضی وقت ها گفت و گو ها عملن پهلو به گفتگوهای تئاترهای ابسورد می زند(در انتظار گودو را یادتان هست؟) این گروه 6 نفره نمی توانند به تصمیمی جمعی برسند،بعضی خواب صبح را ترجیح می دهند ،بعضی تماشای طلوع خورشید در جاده را ؛بعضی...برخی...در نهایت هم ما  نمی فهمیم که چه تصمیمی گرفتند و چه طور به لنگرود رفتند و اصلن رفتند یا نه...آیا همین کافی است که من مخاطب این تلنگر را بخورم که وقتی جماعت کوچک به ظاهر فرهیخته و فرهنگی در رسیدن به یک تصمیم جمعی دچار مشکل می شوند ؛جامعه بزرگی مثل ایران با این تطور و رنگارنگی تکلیفش چیست؟آیا این قیاس و استقراء (از جز به کل رسیدن) خیلی رو و دستمالی شده نیست؟آیا این قیاس مع الفارق نیست و از لحاظ جامعه شناسی درست کار می کند؟آیا تکرار همان مدعایی نیست که ما ایرانی هایی که هنوز در جمع ها و خانواده های خودمان نتوانسته ایم به اجماع برسیم،چه طور می توانیم در قالب این همه قوم و قبیله و عشیره و گوناگونی مجموع شویم؟و حتا پرسش های اساسی تر که اصلن دموکراسی و رای گیری و اتکا به آرای عمومی جواب می دهد یا نه ؟  و ...

بخش عمده و اساسی ماجرا در نمایش وجود ندارد.اگر ماجرا را به این شکل تصور کنیم که انتخاباتی انجام شده،عده ای معترض بودند ،اتفاقات پرفراز و نشیب و زیادی در طول این اعتراضات شکل گرفت و عده ای دستگیر و زندانی شدند.ما به عنوان مخاطب روایت اثری از چگونگی و چرایی اعتراض نمی بینیم.چرایی دستگیری نیما برای ما نامعلوم است.آیا به قول خودش(هنگام بازحویی) داشته برای خودش عکس می گرفته یا این که جزو معترضین بوده.شاید این الان برای من مخاطبی که حوادث سال گذشته را درک کردم و دیدم، قابل لمس باشد.ولی آیا مخاطب 20 سال بعد هم این درک و حس را خواهد داشت.(اعتراض نمی کنم فقط یک پرسش است) شاید تمامی پرسش و دغدغه ام این است که این متن و نمایش چقدر تاریخ مصرف دار ست و چقدر می تواند فارغ از زمان و مکان و بدون نیاز به ارجاعات زمانی، خودبسنده باشد.

2-ما آدم های شعریم.روزگاری طولانی شعر بار همه ی هستی ما را به دوش می کشید .از دانش و فلسفه و عرفان و مذهب گرفته تا طنز و  موسیقی و تعزیه و...و حالا انگار باید بار تئاتر و سینما(شب های روشن یادتان هست؟)را هم به دوش بکشد.در این جا هم نیما آرامی ِروزنامه نگار، شعرباز حرفه ای است.برای دوستانش شعر می خواند .برشت را تا سرحد پرستش دوست دارد.در بازجویی هایش به تقاضای بازجویش شعر می خواند .اصلن شعر خوانینش-که به زعم بازجو اشعار با مفهومی هم هست-می شود بنای تحول فکری بازجو .اسمش هم که دقیقن نشانه ای است از حامل شعر بودنش ؛نیما.نیما از برشت و اریش فرید گرفته تا فردوسی و خاطره حجازی شعر می خواند.شعر و شعر خوانی اگر چه در تکوین و توسعه شخصیت نیما کمک موثری می کند .اما در جاهایی به شدت گل درشت و شعاریند.شاید شعار زدگی یکی از خواص آن روزهای پرآلتهاب و پرحادثه بود ولی در ساختار یک اثر روایی این همه شعارزدگی هم اثر را تخته بند زمان می کند و هم افق های جدید را  بر روی مخاطب می بندد.آن جا که نیما شعر معروف برشت را می خواند که :

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند 

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند 

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

 من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

 سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید 

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم

سرانجام به سراغ من آمدند 

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

این قدر رو و ظاهری ست که هیچ اجازه ی به خلاقیت مخاطب برای کشف دلالت های معنایی و دنیای ذهنی نیما نمی دهد.یا آنجا که در بازجویی می گوید :

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

. کجا این سر انجام بد داشتیم

و....

3-این تبدیل شدن آدم ها به همدیگر و عکس برگردان بودنشان را در ساختار این نمایش دوست دارم.این که نیمایی که صدای دوستانش را بی اجازه ضبط می کند ،خود شنود می شود.این که بازجو در آخر تبدیل می شود به بازجویی شونده.این که بازجو اصلن خود محمد یعقوبی است بازی دابره وار جذابی است که کشش و لایه های زیرین متن را غنی کرده است.

4-با توجه به علاقه ی شخصی ام به موسیقی ایرانی ، استفاده از موسیقی ایرانی برای متن نمایش ها و فیلمها را دوست دارم.فکر هم می کنم با کمی جستجو و خلاقیت بشود راهکاری برای همنشینی موسیقی ایرانی و تصویر ایرانی پیدا کرد ولی توجه به این نکته مهم است که بار ملودیک موسیقی سنتی ایران آن قدر زیاد است که می تواند تمامی ذهن مخاطب را به خود مشغول می دارد.به شخصه در مواقعی که متن نمایش به صورت بک پروجکشن با صدای تار پخش می شد،ذهن و گوشم بیشتر دنیال موسیقی می رفت و از خواندن نوشته ها وامی ماندم.

5-با همه ی این حرف ها و با ذکر این نکته که اجرا (با توجه به تاکید عامدانه بر عدم استفاده از دکور خاص و کمبود جذابیت بصری )برایم گاه خسته کننده می شد،ولی "نوشتن در تاریکی" کار قابل تامل،مهم و جسورانه ای است.در زمانه ای که عافیت جویی،میان مایگی و خنثی بودن نه تنها سفارش که ستایش می شود،این گونه فعالانه و امیدوارانه تلاش کردن فردی مثل یعقوبی و البته گروهش قابل ارج گذاری و ستودن است.حیف که مدت زمان روی صحنه بودن کار کم است و حیف که آدم های بیشتری نمی توانند کار را ببینند...

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 429496


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
Search Engine Optimization