پژواک تردیدها
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
موضوع بندی

انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
فی حالت طفولیت

شیخ را گفتم که«رقص کردن بر چه می آید؟»

شیخ گفت:«جان قصد ِ بالا کند،همچون مرغی که خواهد خود را از قفس به در اندازد.قفس تن مانع آید.مُرغ جان قوَت کند و قفس ِ تن را از جای برانگیزانَد.اگر مرغ را قوَت عظیم بوَد،پس قفس بشکند و برود و اگر آن قوت ندارد،سرگردان شود و قفس را با خود می گرداند.باز،در آن میان،آن معنی ِ غلبه پدید می آید:مرغ ِ جان قصد بالا کند و خواهد که چون از قفس نمی تواند جستن،قفس را نیز با خود ببرد.چندان که قصد کند،یک بَدَست بیش بالا نتواند بریدن.مرغ قفس را بالا می بَرَد و قفس باز بر زمین می افتد.»

 

قصه های شیخ اشراق

شهاب الدین یحیای سهروردی

ویرایش متن:جعفر مدرس صادقی

نشر مرکز


یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
این همه گل بابونه برای چه کسی در می آید؟

برای من موسیقی بختیاری،موسیقی غریبی است.انگار کن نوایی مرموز و رویایی...خیال آور و غم انگیز....اگر چه دیگرگونه و نقادانه نگاه کردن به پیشینایان و مرده ریگ آنها همیشه سعی و تلاشم بوده اما به این موسیقی که می رسم به شدت خلع سلاح می شوم.در برابرش ضعیفم.همه تن احساس می شوم.و این برای چون منی،بیش از گنجایش است.

نیوشدنش سفری ست به سرزمینی اثیری…به دیگرجای…فراتر یا ماورا تصورات حتا خلاقانه…در نگاه کلی به این موسیقی ،دریافت این نکته که از لحاظ علمی موسیقی است بسیار ساده و اکثر قطعات از تکرار مشخص تعدادی موتیف حاصل شده اصلن سخت نیست.ولی چه نسبتی است بین این سادگی و آن پیچیدگی حاصل…         

نمی دانم این میل غریب و کشش از کجا می آید؟با این که هیچ وقت به طور مستقیم در گیر و دار عشیره نبودم و نیستم.و علا القاعده حس نوستالژیکی به آن نباید داشته باشم لیکن سفری را می آغازم با لحظه لحظه غرق شدن در موسیقی بختیاری… که انگار گام به گام ایل و مال بوده ام در کوچ…در مال کنون…در عشقهای زیبا و بدوی…در جنگها و نزاع های قومی بی حاصل… در نگاه به طبیعت…طبیعت...طبیعت

 واین همه بده بستان با طبیعت بیشتر ناسازگار، بیشتر غدار که غریب است و دیدنی…و واتابش در جای جای فرهنگ و شعر و موسیقی ایل دیدنی و نهفته است.هنوز مظاهر طبیعت محترمند اگر نگوییم مقدس…هنوز در جاهایی قسم خوردن به مظاهر طبیعت از سنگ و آتش رواج دارد..هنوز آب حرمت دارد  و اینها همه را در موسیقی به شدت ملودیک بختیاری می شود احساس کرد.

 قطعه ای از موسیقی بختیاری رابه اسم گل باوینه(گل بابونه) با صدای مسعود بختیاری(بهمن علاءالدین)اینجا بشنویم

 گل باوینه

شعر آن و ترجمه اش را(اگرچه فکر می کنم اصلش خیلی نامفهوم نباشد)در ادامه آورده ام..

 

بارالا سی کی بهارونت ایاهه؟(ای خدا بهارت برای که می آید)

ای گلا باوینه سی کی ایدراهه؟(این همه گل بابونه برای چه کسی در می آید؟)

ندونم سی چه منه ای همه مردم(نمی دانم چرا میان این همه مردم)

بخت مو چی شوگارت چینو سیاهن(بخت من مثل شبهای تارت سیاهند...)  

 

ری دلم سنگینه غم ،دل بی قراره(روی دلم غم سنگین و دلم بی قرار است)

روز و شو تیام ایگوی اور بهاره(روز و شبها چشمهایم مثل ابربهاریسـت)

آخه تا کی چینو باد تینا بمهنم؟(آخر تا چه وقتی باید این چنین تنها بمانم)

حرف مردم سی دلم چی نیشت خاره(حرف مردم برایم مانند زخم خار است)  

بهار اوید با گل گندم(بهار با گل گندم رسید )

مو تینا با درد دل مندم(و من با غم دل تنها ماندم )

شو و رو دل چی نی ایناله (قلبم مانند نی ترانه ی اندوه می خواند)

تا چی لاله داغ دل دارم(تا چون لاله داغدار است)

گل بوستون تی مو دی خاره (گل بوستان نزد من مانند خار است )

مه و آستاره نی به شو تارم(و ماه و ستاره در شبهای من نیست)


شنبه 29 تیر ماه سال 1387
جیرانی حق دارد سریال بسازد

هر کسی حق دارد هر جوری که دوست داشت فیلم و سریال بسازد،حق دارد به جای شخصیت و شخصیت پردازی از تیپ استفاده کند،حق دارد آدمهای سریالش را سیاه و سفید نشان دهد...خیر مطلق...شر مطلق،حق دارد قشر،فرد یا افرادی را لجن مال کند،حق دارد از پولهای فراوان صدا و سیما خوشش بیاید،حق دارد نشان دهد که  نویسنده ها همگی بی اخلاقند،حق دارد نشان دهد که هر که عرق می خورد روشنفکر است،حق دارد آدم خوبهای کارش اسم عربی داشته باشند،حق دارد عوض شود،حق دارد پشت پا بزند به همه گذشته ی خودش،حق دارد نشان دهد که اگر زنی نویسنده است حتمن مادر بدی خواهد شد،حق دارد نسخه نمایشی برنامه ی هویت را بسازد،حق دارد بگوید که من فقط یک سریال ساخته ام،حق دارد بگوید که این داستان فقط همین آدمهاست و نماینده قشر و طبقه ی خاصی نیست و کلی حق دیگر...

همه ی آنها به جای خود،ولی نمی دانم چرا از این رفتار فریدون جیرانی در سریال مرگ تدریجی یک رویا حالم بهم می خورد...


جمعه 28 تیر ماه سال 1387
من سوگسرودی در مرگ خسرو شکیبایی نمی نویسم

بنا ندارم که دیگر سوگسرود بنویسم،از بس پر است و می بارد از در و دیوار اضطراب و مرگ و نیستی...می خواهم از زندگی بنویسم و امید ولی نمی توانم نگویم که خسرو شکیبایی بی گمان قسمتی از حافظه جمعی من و هم نسلان من بوده و هست.در آن سالهایی که نه خبری از CDو DVD بود و نه فراز سرمان ماهواره ای به گردش و نه اینترنتی.... و تنها ملجا و پناهگاه فیلمی ِ مان تنها سینمای شهرمان بود(سینما بهمن شهرکرد)با آن صندلیهای ارج شکسته که محال بود  شلوارت سالم می ماند پس از هر فیلم دیدن...آن سینمایی که جولانگاه موشهای کوچک و بزرگ بود تا جایی برای فیلم دیدن آدمها...آن سالن تاریک و بد هیبت با آن بوی نمناک مخصوص به خود...با تمام اینها بود که شکیبایی در عصر و زمانی که ستاره و ستاره بازی نهی می شد و ممنوع بود شد ستاره ی نسل من...عصری که با هامون شروع شد وچه زود به پایان رسید...

مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند...


پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387
به کنایه از درختان یاد می کنم

به ضرورتی مُدرس عده ای کارگر جوان شدم؛تا بگویم که شبکه چیست و پست کدام است و ترانس چه...بنا به عادتِ مالوفِ منبر نشینی،گریز را به صحرای کربلا زدم و از سوبسید گفتم که بیماری است و توریسم که درآمدزاست و خصوصی سازی و لاغر کردن بدنه ی فربه دولت...در این میان به بحث چالشمند و جذاب(برای آن چنان سنی)رابطه با جنس مخالف و ازدواج پرداختم و از لزوم آشنایی پیش از ازدواج گفتم و ضرورت کار کردن هر دو طرف که اشتغال، هویت فردی و اجتماعی هر زن و مردی است...

در این میان پسر سیاه چرده ی لاغری از ته کلاس صدایش در آمد که آیت الله بهجت فرمودند که زنا نباید کار کنن...

مهم نیست که چه طور بحث را مدیریت کردم که نه سیخ بسوزد نه کباب...نه حرف خودم شهید شود و نه به سرسپردگیش به فتوای مرجعش توهینی کرده باشم...اینجا تاکیدم بر روی اعتقادات قاطبه و توده ی مردم است و این که چقدر فرآیند و پروژه مدرنیته در این دیار امری زمانبر و جانفرساست.این که چقدر کار روشنفکر ایرانی سخت است در ایجاد دیالوگ با عامه ی مردم....این که باید حرف زد،سخنها را شنید...وارد گفتگو شد...این که  باورهای مردم در چه مرحله ای است و چه باید کرد برای افزایش سطح معرفت و آگاهیهای اجتماعی…   

چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387
تنها این دیار نیست که به قیامت نزدیک است

از مدیری تعریف می کرد که به علت کثرت مکاتبات،قادر به خواندن تمامی متون نامه های دریافت شده و مکاتبات ادارات و مردمی نبود و به استناد یکی دو واژه که در متن چشمش به آن می افتاد ارجاعات و دستورات را هامش نامه می کرد و...

یک بار مردی از عدم تمکین زنش شکایت داشت و نامه ای نوشته ای بود در شرح ماوقع ودر متن آن آورده بود که «...زنش راه نمی دهد.» جناب مدیر تنها کلمه ی راه را در تمامی کلمات می بیند و چنین دستور می دهد:

بسمه تعالی

اداره ی کل راه و ترابری ؛جهت اطلاع و اقدام لازم

 


سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
تو سفر کردی به سلامت....

نقدم بر استفاده ابزاری از کودکان دختر و پسر در تبلیغات وطنی به جای اصل بزرگسالشان(به خاطر ممنوعیت تصویری) خیلی ج.ن.سی نیست .در این خصوص متخصصان امر باید نظر دهند که در حالی که هنوز ارگانیسم ج.ن.سی بدن کودک به فعلیت بلوغانه نرسیده این چنین کنشهایی عوارض و تبعاتی دارند یا نه؟؟  

فکر می کنم حداقل عارضه اش گرفتن خلاقیت و نوآوری است که این کودک در سالهای بعد و در زمان واقعیش باید به آن بپردازد.به او این گونه آموزش داده شده که عکس عروسی گرفتن چنین است رفتار داماد چنان و راه رفتن در سالن مد بهمان...و این همان آفت تکرار است

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 224043


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...
Search Engine Optimization