نگاهی
به نمایش "نوشتن در تاریکی"کاری از محمد یعقوبی
1-آیا
هنوز به اندازه ی کافی از وقایع پر فراز و نشیب سال گذشته دور شده ایم که بتوان بی
غرض و مرض به آن نگاهی تحلیلی و نقادانه انداخت؟آیا اساسن برای نگاهی عمیق و هنری
به وقایع عظیم اجتماعی(سوای دیدگاه و طرفداری هایمان)نیاز به زمان و افتادن آب ها
از آسیاب هست؟ آن چیز که در ظاهر امر پیداست این است که سیاسیون ، هنوز در گیر و
دار برد و باخت و در قدرت بودن و نبودن و در
حال متهم کردن و انگ زدن و کلی گویی اند. بخش دیگری از جامعه هم طبق عادت مالوف
مشغول حماسه سازی و عشق بازی با آن حماسه ی ساخته شده اند(و در این خصوص فرقی هم
نمی کند که در کدام طرف قضیه و متعلق به چه گروهی از جامعه باشند،متناسب به تعلق
خاطر و افکارشان؛ حماسه می سازند ،شهید می پرورانند و در باد این حماسه و قهرمانی
خودساخته می خوابند) .اما گویا بخشی از جامعه ی هنری ایران توانسته از تاب و تب و
هیجانات فارغ شود و این قسمت [مهم]از تاریخ مملکت مان را خوانشی دوباره بکند.
نمایش "نوشتن در تاریکی"رگه هایی از این ادعا را می تواند اثبات
کند...
به
واسطه همین فاصله گرفتن است که بعضی نگاه یعقوبی را برنمی تابند.آنهایی که از حماسه حرف می زنند و
قهرمانی،آنهایی که قطبی شده و ایستا به پدیده ها نگاه می کنند ،تصویری که یعقوبی
واتاب می دهد را خوش ندارند.در جایی از مکالمات نمایش ،وقتی بحث به موسیقی نامجو
برسد (بدون این که اسم از نامجو برده شود) نیما یکی از ویژگی های موسیقی کار نامجو
را زمینی کردن و تقدس زدایی از شعرهای حافظ و مولوی می داند .شاید با کمی تعدیل
بتوان نگاه یعقوبی به ماجراهای سال 88 را نیز همین گونه تعبیر کرد.نگاهی
زمینی،ملموس و تقدس زدایانه...نمایش با بحث به ظاهر جزیی یک گروه روزنامه نگار که
برای تفریح به شمال رفته اند ؛آغاز می شود.تمامی ماجرا این است :فردا صبح برای
رفتن از جایی که هستند(گویا ساحل دریا) به لنگرود ، چه ساعتی از خواب بلند شوند.
این
ماجرای به ظاهر ساده در ادامه و با توافق
نرسیدن تک تک اعضای گروه پیچیده و پیچیده تر می شود.و به بحثی در خصوص دموکراسی
،اکثریت ،اقلیت ،حق ...و می رسد .یعقوبی عامدانه این گفتگو و کنش های گاه کلافه
کننده را کش می دهد.بعضی وقت ها گفت و گو ها عملن پهلو به گفتگوهای تئاترهای ابسورد
می زند(در انتظار گودو را یادتان هست؟) این گروه 6 نفره نمی توانند به تصمیمی جمعی
برسند،بعضی خواب صبح را ترجیح می دهند ،بعضی تماشای طلوع خورشید در جاده را
؛بعضی...برخی...در نهایت هم ما نمی فهمیم
که چه تصمیمی گرفتند و چه طور به لنگرود رفتند و اصلن رفتند یا نه...آیا همین کافی
است که من مخاطب این تلنگر را بخورم که وقتی جماعت کوچک به ظاهر فرهیخته و فرهنگی
در رسیدن به یک تصمیم جمعی دچار مشکل می شوند ؛جامعه بزرگی مثل ایران با این تطور
و رنگارنگی تکلیفش چیست؟آیا این قیاس و استقراء (از جز به کل رسیدن) خیلی رو و
دستمالی شده نیست؟آیا این قیاس مع الفارق نیست و از لحاظ جامعه شناسی درست کار می
کند؟آیا تکرار همان مدعایی نیست که ما ایرانی هایی که هنوز در جمع ها و خانواده های
خودمان نتوانسته ایم به اجماع برسیم،چه طور می توانیم در قالب این همه قوم و قبیله
و عشیره و گوناگونی مجموع شویم؟و حتا پرسش های اساسی تر که اصلن دموکراسی و رای
گیری و اتکا به آرای عمومی جواب می دهد یا نه ؟
و ...
بخش
عمده و اساسی ماجرا در نمایش وجود ندارد.اگر ماجرا را به این شکل تصور کنیم که
انتخاباتی انجام شده،عده ای معترض بودند ،اتفاقات پرفراز و نشیب و زیادی در طول
این اعتراضات شکل گرفت و عده ای دستگیر و زندانی شدند.ما به عنوان مخاطب روایت
اثری از چگونگی و چرایی اعتراض نمی بینیم.چرایی دستگیری نیما برای ما نامعلوم
است.آیا به قول خودش(هنگام بازحویی) داشته برای خودش عکس می گرفته یا این که جزو
معترضین بوده.شاید این الان برای من مخاطبی که حوادث سال گذشته را درک کردم و
دیدم، قابل لمس باشد.ولی آیا مخاطب 20 سال بعد هم این درک و حس را خواهد داشت.(اعتراض
نمی کنم فقط یک پرسش است) شاید تمامی پرسش و دغدغه ام این است که این متن و نمایش
چقدر تاریخ مصرف دار ست و چقدر می تواند فارغ از زمان و مکان و بدون نیاز به
ارجاعات زمانی، خودبسنده باشد.
2-ما
آدم های شعریم.روزگاری طولانی شعر بار همه ی هستی ما را به دوش می کشید .از دانش و
فلسفه و عرفان و مذهب گرفته تا طنز و موسیقی
و تعزیه و...و حالا انگار باید بار تئاتر و سینما(شب های روشن یادتان هست؟)را هم
به دوش بکشد.در این جا هم نیما آرامی ِروزنامه نگار، شعرباز حرفه ای است.برای
دوستانش شعر می خواند .برشت را تا سرحد پرستش دوست دارد.در بازجویی هایش به تقاضای
بازجویش شعر می خواند .اصلن شعر خوانینش-که به زعم بازجو اشعار با مفهومی هم
هست-می شود بنای تحول فکری بازجو .اسمش هم که دقیقن نشانه ای است از حامل شعر
بودنش ؛نیما.نیما از برشت و اریش فرید گرفته تا فردوسی و خاطره حجازی شعر می
خواند.شعر و شعر خوانی اگر چه در تکوین و توسعه شخصیت نیما کمک موثری می کند .اما
در جاهایی به شدت گل درشت و شعاریند.شاید شعار زدگی یکی از خواص آن روزهای
پرآلتهاب و پرحادثه بود ولی در ساختار یک اثر روایی این همه شعارزدگی هم اثر را
تخته بند زمان می کند و هم افق های جدید را بر روی مخاطب می بندد.آن جا که نیما شعر معروف
برشت را می خواند که :
اول به سراغ یهودیها
رفتند
من یهودی نبودم،
اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها
حمله بردند
من لهستانی نبودم و
اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها
فشار آوردند
من لیبرال
نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به
کمونیستها رسید
کمونیست نبودم،
بنابراین اعتراضی نکردم
.
سرانجام به سراغ من
آمدند
هر چه فریاد زدم کسی
نمانده بود که اعتراضی کند.
این قدر رو و ظاهری
ست که هیچ اجازه ی به خلاقیت مخاطب برای کشف دلالت های معنایی و دنیای ذهنی نیما
نمی دهد.یا آنجا که در بازجویی می گوید :
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
. کجا این سر
انجام بد داشتیم
و....
3-این تبدیل شدن آدم
ها به همدیگر و عکس برگردان بودنشان را در ساختار این نمایش دوست دارم.این که
نیمایی که صدای دوستانش را بی اجازه ضبط می کند ،خود شنود می شود.این که بازجو در
آخر تبدیل می شود به بازجویی شونده.این که بازجو اصلن خود محمد یعقوبی است بازی
دابره وار جذابی است که کشش و لایه های زیرین متن را غنی کرده است.
4-با
توجه به علاقه ی شخصی ام به موسیقی ایرانی ، استفاده از موسیقی ایرانی برای متن
نمایش ها و فیلمها را دوست دارم.فکر هم می کنم با کمی جستجو و خلاقیت بشود راهکاری
برای همنشینی موسیقی ایرانی و تصویر ایرانی پیدا کرد ولی توجه به این نکته مهم است
که بار ملودیک موسیقی سنتی ایران آن قدر زیاد است که می تواند تمامی ذهن مخاطب را
به خود مشغول می دارد.به شخصه در مواقعی که متن نمایش به صورت بک پروجکشن با صدای
تار پخش می شد،ذهن و گوشم بیشتر دنیال موسیقی می رفت و از خواندن نوشته ها وامی
ماندم.
5-با
همه ی این حرف ها و با ذکر این نکته که اجرا (با توجه به تاکید عامدانه بر عدم
استفاده از دکور خاص و کمبود جذابیت بصری )برایم گاه خسته کننده می شد،ولی
"نوشتن در تاریکی" کار قابل تامل،مهم و جسورانه ای است.در زمانه ای که
عافیت جویی،میان مایگی و خنثی بودن نه تنها سفارش که ستایش می شود،این گونه
فعالانه و امیدوارانه تلاش کردن فردی مثل یعقوبی و البته گروهش قابل ارج گذاری و
ستودن است.حیف که مدت زمان روی صحنه بودن کار کم است و حیف که آدم های بیشتری نمی
توانند کار را ببینند...
|